http://www.asandownload.com/mobile/archives/application/_nokia_s60v3/download_call_filter_full/
با اين برنامه شما مي توانيد بصورت اتوماتيك تمامي تماسهاي را كه
مايل به جوابگويي به آنها نيستيد را پاسخ ندهيد
براي او مي نويسم...
براي خواهر نداشته ام و مدتي داشته ام و حالا نداشته ام...
آره، من براي او مي نويسم...
براي همنفس رازهاي از پيش گفته ام براي درد دل هايي كه نگفته ام...
آري، من براي گمشده خود مي نويسم...
من بر روي اين بوم، همچون نقاشي از پيش مات زده تصوير نديده اش را طراحي
مي كنم...
آره، من مهرباني اش را طراحي مي كنم...
من قلب همچون تسنيمه بهشتش را طراحي مي كنم و من چشمان خدا را در او تجسم
مي كنم...
من خواهرم را همچون فرشته اي با پرهاي پر از ناز تصور مي كنم...
آري ، من تصوير نديده اش را مي كشم.
من با چشمان پر از اشك فطرت نديده اش را مي كشم...گويي خدايي بود...گويي آسماني بود و گويي رفتني بود.
من روح بزرگش را مي كشم...
و آن چيزي كه به من اهدا كرد را مي كشم...
به خيالم، كم خون بودم براي زندگي، خونش را به من اهدا كرد تا به زندگي برگردم...
خوني پر از عشق...!
فكر مي كنم جاودانه مانده ام با اين خون...
به نظرم هيچ تصويري لايق تصوير خودش نيست...
من خالق خودم را به خاطر وجود الماسي گرانبها كه او در نزدم به جا گذاشت تشكر مي كنم.
دوستت دارم...
آرزوي خوشبختي ات را به كبوتر نامه بر دادم تا به خدا برساند
خداوند در عرش خوشبختي تو را جشن می گیرد
در عرش...در عرش...در عرش....
اميدوارم روزي، از همين روزاي نزديك، سقفي همچون عشق بنا كنيد.
چرا كه سعادت و خوشبختي تو آرزوي من است، خواهر...
انسانها نه همچون پرندگان در فضا، ماهيان در دريا و گياهان در صحرا، در جولانگاهي بي ديوار، محيطي سيال و با نوازش آفتاب، بر پهنه زمين، كه همچون آجرهايي در يك بنا،
" به كار رفته اند"!
اما آنچه هم نظام سرمايه داري صنعتي و ليبراليسم بورژوازي وهم ايدئولوژي هاي ضد استعماري و عدالتخواهانه و سوسياليستي و اومانيستي در حال حاضر،
از آن مشتركا رنج مي برند و در برابر آن ، بطور مساوي ، عاجز مانده اند ، نه يك فاجعه علمي است ، نه يك مشكل اقتصادي است و نه بيماري اجتماعي...
بلكه يك " فاجعه انساني " است و آن فاجعه " خود انسان " است!
در هيچ دوره اي از تاريخ ، " انسان " _همچون امروز_ يك " سوال " و سوالي خطير و خطرناك طرح نبوده است و_ بيشتر از آن_ هيچگاه ، انسان ، همچون امروز_ از پاسخ گفتن به اين سوال ، خود را مطلقا "عاجز احساس نكرده است
مجسمه ميدان "رتردام" در هلند، مجسمه انساني است تنها، با مفصل هايي از هم جدا شده،آنچنان كه گويي هم اكنون در برابر نگاه بيننده فرو خواهد ريخت.
انساني كه قدرت سنگ را يافته اما تنها است و متلاشي و هر لحظه در خطر فرو ريختن !
آنچه اين فاجعه را پديد آورده است اين است كه انسان دانشمند و مقتدر و برخوردار امروز يك كلمه درباره خود و در باره جهان نميداند. بر طبيعت مسلط است اما تسلط خويش را_ حتي به اندازه گذشته اي كه اسير طبيعت بود_از دست داده است. از دل اتم تا عمق كهكشان خبر دارد و انديشه اش از منظومه خويش بيرون رفته است اما يك گام در سرزمين اسرارآميزو تاريك و بسته "خويش" بر نداشته است و حتي از آنجا كه در گذشته رفته بود، عقب تر آمده است و بيش از هميشه
" قدرت زندگي كردن" را بدست آورده است اما نميداند كه چگونه بايد زندگي كند؟ در بناي تمدن معماري خارق العاده است اما كسي نيست كه به وي بياموزد كه ساكن اين بنا كيست؟
چه ميخواهد؟ چه نيازهايي دارد و در اين خانه چه بايد بكند؟
علم و تكنيك فاصله ها را از ميان برده است، جت به جاي كجاوه آمده است و صوت به گرد سوارش
نمي رسد اما، نميداند " به كجا برود"؟
در جواب اين سوال، از پياده ديروز درمانده تر است و پياده تر.
تجربه كرده است كه مذهب او را به قرون وسطي ميبرده، رياضت و خيال ، و علم او را به قرون جديد و ماديت و عبث. آنجا عقل در اسارت كليسا ، خود خواهي پاپ، اينجا در اسارت اقتصاد ، خودخواهي قيصر، آنجا انسان در بندگي خدايان آسمان زندگي قرباني بهشت پس از مرگ ، و اينجا در بردگي خداوندان زمين و زندگي قرباني بهشت پيش از مرگ ، آنجا دين و زندگي طبيعت را مجهول مي گذاشت و اينجا، علم ، انسان و جهان را مبهم.
بگفته داستا يوسكي : " اگر خدا را از جهان برداريم هر كاري مجاز است". و پيداست كه هر كاري مجاز باشد ، هيچ كاري معني نخواهد داشت و چون هيچ ملاكي
براي انتخاب وجود نداشته باشد و هيچ جهتي در عالم وجود و در فطرت انسان ، حقيقت نداشته باشد ، تنها ملاك، لذت خواهد بود...
اگر در جهان هيچ معنايي وجود ندارد و براي انسان ، جز همين زندگي و خواست هاي غريزي هيچ نيست ، پس چه چيز هست كه بخاطر آن ، انسان در اين جهان بايد زندگي و خواست هاي غريزي خود را فدا كند؟
و جهان بيني خدائي است كه جهان را از مرزهاي تنگ و زندگي را از تنگناي بي سرانجام و پوچ " عمر طبيعي " _ از زادن تا مرگ_ كه انسان را همخانه گياه و جانور ميسازد ، فراتر برد و بسوي "مطلق" بكشاند و آن تنها " توحيد " است به عنوان فلسفه جهان بيني ، و " معاد " به عنوان فلسفه زندگي.
زيرا تنها ، حضور " خدا " است كه به جهان و به انسان معني مي توان
نوشته هاي برگزيده از كتاب مكتب - دكتر علي شريعتي
